.:: علی یزدی دوست ::. Ali YazdiDoost

وب سایت شخصی علی یزدی دوست

.:: علی یزدی دوست ::. Ali YazdiDoost

وب سایت شخصی علی یزدی دوست

آنچه در این وب‌سایت مطالعه می‌کنید، بامطالعه کتب دینی و سایت‌های معتبر آماده‌شده است و سعی شده است مطالب مفید در سایت درج شود تا مورداستفاده همگان قرار گیرد.
استفاده از آنها در آثار مکتوب و... با ذکر منبع «وب‌سایت شخصی علی یزدی دوست» نشان‌دهنده ایمان و اعتقاد شما به حقوق معنوی دیگران و رعایت اخلاق فرهنگی و ادبی است.
بدیهی است طرح دیدگاه‌های سازنده شما، هدیه معنوی و ارزشی خواهد داشت.
امیدوارم من را از دعای خیر خود محروم نکنید.

داستان شیخ رجبعلی خیاط

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ

✨ شیخ رجبعلی خیاط تعریف می‌کرد:

❄️ در نیمه شبی سرد زمستانی در حالی که برف شدید می‌بارید و تمام کوچه و خیابان‌ها را سفیدپوش کرده بود؛ از ابتدای کوچه دیدم که در انتهای کوچه کسی سر به دیوار گذاشته و روی سرش برف نشسته است! با خود گفتم شاید معتادی دوره‌گرد است که سنگ‌کوب کرده! 😰
جلو رفتم دیدم او یک جوان است! او را تکانی دادم! بلافاصله نگاهم کرد و گفت چه می‌کنی!
گفتم: جوان مثل اینکه متوجه نیستی! برف، برف! روی سرت برف نشسته! ظاهراً مدت‌هاست که اینجایی خدای‌ناکرده می‌میری!!!😢
جوان که گویی سخنان مرا نشنیده بود! با سرش اشاره‌ای به روبرو کرد! دیدم او زل زده به پنجره خانه‌ای! فهمیدم " عاشق " شده!
نشستم و با تمام وجود گریستم!!! جوان تعجب کرد! کنارم نشست! گفت تو را چه شده‌ای پیرمرد! آیا تو هم عاشـــــق شدی؟!😔
گفتم قبل از اینکه تو را ببینم فکر می‌کردم عاشـــــقم!

💚عاشــق مهـــــدی فاطــمه💚

ولی اکنون که تو را دیدم چگونه برای رسیدن به عشقت از خود بی خود شدی فهمیدم من عاشق نیستم و ادعایی بیش نبوده!😔
مگر عاشق می‌تواند لحظه‌ای به یاد معشوقش نباشد!!!

🍃 الّلهُـــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفــــرَج 🍃

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی